تبلیغات
کلوپ دختران جادویی طرفداران وینکسی بامدیریت پری خورشیدی استلا - قسمت اول داستان عشق واقعی
هیچی مثل وینکس نمیشه

قسمت اول داستان عشق واقعی

دوشنبه 13 مهر 1394 05:28 ب.ظ

♡مدیرمحترم♡ : ☼Ballet Fairy Lidy☆

یکی بود یکی نبود غیر از خدا کسی نبود ی زن و شوهری بودن که بچه میخواستن و 10 سال بود که ازدواج کرده بودن و از بچه هم خبری نبود
زن 30 ساله شده بود واسم اش اریا بود و مرد 40 ساله جک نام داشت
فردا آن روز یه شب بسیار ابری و بارونی بود اون روز 10 دی ماه بود و خبرنگار گفته که فرداش هم برف شدی میاد
یه پیرزن عجیب و ترسناکی با یه شنل سیاه و با یه سبد  اومد در یه خونه رو زد و رفت اون زد ماریا درو باز کرد و داخل سبد یه بچه بود  یه بچه خیلی گوگول مگلولی که داشت گریه میکرد
به نظر میرسید که اون بچه 1 ساله بوده اون بچه یه نامه داشت اون نامه رو دید و توی اون نوشته شده بود:
مگه بچه نمیخواستی ؟ اینم بچه ازش به خوبی مراقبت کن. فقط اینو بدون فردا تولدشه
ماریا داشت از تعجب شاخ در میورد که اون کیه و از کجا فهمیده بچه میخوان چون اونا به هیچ کس نگفته بودن. تازه فردا عید کریمس هست تولد اونم هست ؟؟
ماریا تو ذهن اش گفت: چونکه ما هر ماه  400 هزار تومن پول حقوق میگیریم نمیتونیم بچه رو بزرگ کنیم و
و پول به اندازه کافی نداریم

برای ادامه نظرات بالای  500 تا
توجه توجه: قسمت بعدی رو رمز دار میکنم و فقط به اونایی نظر دادن رمز رو میدم




♡سفارشها♡ : نظرات
آخرینویرایش: جمعه 17 مهر 1394 03:55 ب.ظ


جمعه 17 مهر 1394 03:55 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

موس= کدهای مجانی دخترونه